۱۳۹۴ آذر ۱۴, شنبه

تدکس‌تهران

دیروز تدکس‌تهران بودم. جمعه بود. آسمون تهران به وضعی آبی بود.
ده سخنران صحبت کردن. از جوان ۲۲ ساله تا پیرمرد ۷۰ ساله. هر یک در شاخه‌ای. توانایی سخن گفتن و تسلط بر داستان، وجه مشترک همشون بود. واژه‌هایی که استفاده می‌کردن، استعاره‌ها و مثال‌ها همه دست‌چین شده و دلنشین بود. داستان‌هایی رو تعریف کردن، که زندگی کرده بودن. حقیقت بود پس به دل، هزار نفر حاضرین سالن نشست.
این تنها وجه اشتراک سخنران‌ها نبود. با دست خالی شروع کرده بودن و از دریافت کمک‌های مالی از مراکز بزرگ سرمایه‌گذاری سر باز زده بودن! برای رسیدن به هدفشون بی‌پروا دست به تلاش زده و مرزهای معمول توانایی‌ را پشت سر گذشته بودن. یکی با قلب معیوب، پس از سکته، پنج بار دماوند را فتح کرده بود. دیگری برای زنده‌کردن بافت باستانی پارچه ایرانی، روستاهای کردستان را یک به یک گشته و سال‌ها با بافندگان محلی زندگی‌ کرده بود. یکی دیگر غذا را عامل همگرایی و دوستی می‌دانست و در معرفی آشپزی ایرانی تلاش بسیار می‌کرد. پزشکی، فیلمی از توانبخشی به یک فلج مغزی نشان داد. معجزه بود. دیگری گفت چگونه با سه لیتر شیر، دبه ماستی تولید کرده، و سپس تصمیم گرفته کاله را بنیان بذاره.  بر ایران و ارزش‌های این قوم باستانی تأکید داشتن. همه چیز ایران رو دوست داشتن و از ایرانی بودنشون انرژی می‌گرفتن. آدمهای بزرگ به همت‌ دنیا رو می‌سازن.
من مهمترین فرازهای صحبت‌های پر هیجان اونا رو یاد‌داشت می‌کردم. تسلط اونا بر سخن، و اشاره به گوشه‌هایی غریب از مشکلاتی که پشت سر گذاشته بودند، جذاب و شنیدنی بود.
همگی شکست را باور نداشتن. به ‌دنبال پیروزی، شهرت و موفقیت هم نبودن! آن‌ها به تلاش ایمان داشتن. هیچ‌کدام هرگز برای موفقیت شروع نکرده بودند. موفقیت تعریف حضار و شنوندگان نسبت به وضعیت آن‌ها بود. آن‌ها نیازی به نگاه و تائید ما نداشتن.
به دنبال کشف توانایی‌های خود، و خلق ارزشهایی ناب، درگیر ماجراهایی دشوار شده بودن، و وقتی به پشت سر نگاه می‌کردن، از همت و پایداری خودشون به وجد می‌اومدن. منو یاد این بیت از حافظ می‌انداختن:
ای خوشا دولت آن مست که در پای حریف،   سر و دستار نداند که کدام اندازد

از انگیز‌ه‌هایی که روح و روان جویندگان موفقیت را تسخیر کرده، کاملا مبرا بودن. در دنیای خودشون زندگی می‌کردن. کاری به تعاریف موفقیت نداشتن.  سبک زندگی‌شون، شرایطی رو می‌ساخت که ما بهش می‌گیم "موفقیت".
وضعیتی که عموم جامعه از آن به "موفقیت" نام می‌بره، در پس تلاش‌ و خطر‌پذیری‌های بزرگ حاصل می‌شه. کسب‌ موفقیت هرگز انگیز‌ه‌ای ناب و جذاب برای قبول آن دشواری‌ها نیست.
 این آدمها برای رسیدن به رویا‌ها و عشق‌ی که در سر دارن، از دایره‌ امنیتی که آدمهای جویای موفقیت توی اون به سر می‌برن، پا بیرون میذارن.
روزگار، جویندگان طلا و موفقیت رو بعد از دیوانه‌هایی که بی پروا به دنبال رویاهاشون میرن قرار میده و این سزاوار و عادلانه است.

لیلا عراقیان، معمار پل طبیعت در پایان صحبتش این شعر از هوشنگ ابتهاج رو خوند:

به سان رود
که در نشیب دره سر به سنگ می‌زند

رونده باش

امید هیچ معجزه‌ای ز مرده نیست،

زنده باش...

۱۳۹۴ آذر ۱۱, چهارشنبه

تولد


سارا دوتا گلدون خوشگل برام آورده بود. ۴ سال پیش بود. گلها زود پژمرده شدند ولی گلدونها رو دوست داشتم. پس نگهشون داشتم. یکماه پیش گلدونها رو بردم یک گلفروشی پشت استادیوم پاس اکباتان و توی هر کدوم ۴، ۵ تا کاکتوس کوچیک و خوشگل کاشتم. آقای گل‌فروش گفت هفته‌ای یکبار بهشون آب بده. جمعه بود. از اون روز تا الان تا به خودم می‌جنبم، باید به کاکتوس‌ها آب بدم. این تنها فعالیت زندگیم‌ هست که بر اساس تقویم انجام میشه. غیر از این از هفت دنیا آزادم. از ده سال پیش کم‌کم فهمیده بودم اتفاق‌های خوب برای من، زیر سقف شرکت‌ها رخ نمی‌ده. به دنبال تجربه کردن اتفاق‌های خوب، و تکرارشون از سر و ته ساعت‌های کاریم میزدم. آخرین شرکتی که براش به صورت موظف کار کردم، طی ۵ روز در هفته، روزی ۳ یا چهار ساعت بیشتر من رو نمی‌دید. برای اونا خوشایند نبود، ولی برای من آغاز فصلی جدید بود. ترکیب کار و زندگی برای من یک واجب بود که سال‌ها ازش غافل بودم. بر عکس بیشتر بچه‌ها که بر اساس رتبه کنکور، یا نیاز بازار، برای خودشون شغل یا رشته‌ای انتخاب می‌کردن، برای من برنامه‌نویسی همه چیز بود. به دانشگاه و رتبه و علایق خانواده ربطی نداشت. به اینکه استعداد دارم یا نه، هم بستگی نداشت. اگر با چیزی که عاشقش هستی، مثل یک شغل برخورد کنی، از خودت و علایق خودت چیزی خواهی کاست.
اسفند ۱۳۹۳ برای من دنیایی یقین و تأسف به همراه آورده بود. یقین به این که نمی‌تونم کارمند موفقی باشم، چرا که از کارکردن در قالب و چهارچوب متنفر بودم. و تأسف بابت اون همه وقت و استعدادی که به کار نگرفته بودم. کارمندی نمی‌تونست منو به کار بگیره. انرژیم رو نمی تونم جایی مصرف کنم که دلم اونجا نیست. تمام وجودم گواهی می‌داد که کارمندی، در هر کسوتی، مدیرفنی، مدیرپروژه، مدیر‌تحقیق‌وتوسعه و غیره برای من جذابیتی پایدار و عمیق نداره. همه را امتحان کرده بودم. فقط در دوره‌هایی کوتاه، همکاری با بچه‌های بسیار باحال و نازنین، یا گره‌گشایی از کار‌های گروهی یا مبلغ بالای دریافتی، کمی حالم رو خوب کرده بود، که البته این خوشی‌ها هم زودگذر بود. خیلی زود اخراج میشدم. در طول سال‌ها، گاهی پروژه‌هایی برای خودم تعریف کرده بودم که بهتر از کارهای شرکتی سرو و سامان پیدا کرده بودند. ایده‌هام رو بدون نگرانی از مورد ارزیابی قرار گرفتن، پیاده می‌کردم و نتیجه‌ معمولاً بسیار بهتر از کارهای بود که در قالب وظیفه انجام می‌دادم. چیزی در عمق وجودم از کارکردن رو پروژه‌های دیگران، ناراضی بود. باید راه خودم رو پیدا می‌کردم و البته اصلاً کار ساده‌ای نبود. نه سرمایه داشتم که بیزینسی برای خودم راه بیاندازم، نه مرد چک و سفته و قرارداد‌های چندین ماده‌ای بودم. من تنها دوست داشتم، پروژه‌های متن باز رو ببینم، آزمایش کنم،‌ ترکیب کنم و از کار کردنشون لذت ببرم. کد‌نویسی از ابتدا برای من مثل بازی با لگو بود. در دورانی که من با کامپیوتر آشنا می‌شدم، بازی‌های کامپیوتری به تنوع و کیفیت امروز نبود. بهترین بازی با کامپیوتر، کدنویسی بود. اصولاً استعداد خوبی هم در کدنویسی نداشتم. به ساده‌ترین روش مشکل رو حل می‌کردم. پابند قیدوبندها و اصول هم نبودم. هنوز هم نیستم. برای من از همه چیز مهمتر حصول نتیجه با کمترین تعداد خط کد بود. از ابتدای سال ۱۳۹۴ دیگر برای کسی کار نکردم. پیشنهادهای بسیار خوبی دریافت می‌کردم. ولی بدون معطلی جواب منفی می‌دادم. اجازه نمی‌دادم مذاکره طولانی شه، می‌گفتم فقط روی پروژه‌های خودم کار میکنم. پیشنهاد‌ها گاهی واقعاً جذاب بود و همینطور که جیبم خالی می‌شد، رد کردن آن‌ها دشوارتر و دشوارتر می‌شد.
به لطف خدا سرانجام تونستم با این مدل زندگی خو بگیرم. کارکردنم ساعت نداره. درست همون چیزی که دوست داشتم. گاهی ساعت ۴ صبح شروع می‌کنم و ۱۰ صبح وظایف روزم رو به اتمام می رسونم. گاهی ساعت ۶ بعد از ظهر شروع می‌کنم. بسیار کم پیش میاد در ساعتهای خوب روز، پای کامپیوتر بشینم. در عوض ساعت‌های باحال روز رو به پیاده‌روی‌های طولانی، استخر و گاهی خرید در هایپر‌استار می‌گذرونم.
توئیتر هم وقت زیادی ازم می‌گیره. تقریباً ازش جدا نمی‌شم. عاشق پرسه زدن در وبلاگ‌های فنی هستم. یکی دوجا مشاور هستم. باهاشون طی کردم بهم تکلیف شب ندن، چون انجام نمی‌دم. تنها وقتی دستم به کیبرد میره که بخوام متدی رو به سرویس‌هام اضافه کنم، یا ایشویی رو فیکس کنم.  شایدم بخوام پستی روی یکی از بلاگ هم بذارم. چت کردن رو هم دوست دارم. دوست‌های آدمی مثل من، هرکدوم مهاجر یک جای دنیا هستن.برای من هر روز، روز کاری و تفریح محسوب می‌شه. اینطور نیست که بگم امروز جمعه است، کار تعطیل باشه یا بگم امروز شنبه است باید کار کنم. تفاوتی بین روز‌ها نیست. باید راضی باشم. گاهی احساس می‌کنم امروز رو اگر بشینم پای‌کامپیوتر، نتیجه خوبی نصیبم نمی‌شه، پس تمام روز رو به مطالعه یا پیاده‌روی و ملاقات دوستان می‌گذرونم. گاهی می‌دونم که امروز میتونم کارهای دشواری رو که قبلاً نتونستم، به خوبی به نتیجه برسونم. کسی برام خط‌کشی نمی‌کنه. منم برای کسی تکلیف‌ تعیین نمی‌کنم. درحالی که تمام مسئولیت زندگیم و کارهام همه بر دوش خودم سنگینی‌ می‌کنه، در تمام ساعات روز و شب، احساس آزادی رو همراه دارم. حس عجیبی مثل راه‌رفتن روی لبه یک دیوار بلند، باشکوه و گاه ترسناک.
توی خونه گاهی ناملیک یا شاهنامه و گاهی پینک‌فلوید گوش میدم. وسواسی نیستم. حتی شادمهر هم خوبه. اخبار گوش نمی‌دم. تنها برنامه جذاب تلوزیون برای من، ۹۰ عادل فردوسی پور هست. فوتبالی نیستم، ولی ۹۰ تنها برنامه دیدنی تلوزیون ماست. بقیه رو دست کاری میکنن و حالم از دستکاری بهم میخوره. دوسش دارم. البته در اغلب ساعات، سکوت رو به هر صدایی ترجیح می‌دم. پشت پنجره برای پرنده‌ها خورده‌های بیسکوئیت می‌ریزم.
اگر هوا خوب باشه، میرم‌بیرون. همینطور که راه‌میرم، خودم رو جای مشتری‌های سلوشن‌هام میذارم. بعد ایده‌های نو به سرم میاد. ایده‌هام رو پشت سر هم می‌گم و صدام رو ضبط می‌کنم. وقتی برمی‌گردم خونه، یک دنیا کار برای خودم درست کرده‌ام. ایده‌هایی که باید پیاده‌سازی بشن و گاهی اونقدر انقلابی و جذاب هستن، که منو از خواب و خوراک می‌ندازن.
هنوز یکسال نشده که به این سبک آزاد و رها زندگی می‌کنم. بدون شک بازدهی بهتری دارم. درامدم مثل کارمندی شیرین و راحت نیست. ولی کلاً راضی هستم. مثل کسی که توی یک سلف سرویس بزرگ، فقط چیزایی رو انتخاب می‌کنه که دوست داره و هیچ اجباری برای خوردن چیزایی که دوست نداره، در کار نیست.
با چند گروه خیلی خوب و چابک همکاری می‌کنم. درواقع سرویس‌هایی رو در اختیارشون می‌گذرام. این‌کار هم برام پول می‌سازه هم در تجربیات عمیقشون در بخش‌های مختلف کسب‌وکار شریک می‌شم. کلی ازشون یاد می‌گیرم. براشون این فضا رو بوجود آوردم که بی پروا ایده‌هاشون روبگن. ایراد بگیرن و من همه ایرادشون رو روی چشمم می‌ذارم. وقت می‌ذارم چیزایی که میخوان پیاده‌سازی می‌کنم. اونا بهتر از من حوزه‌های کسب‌وکار‌شون رو می‌شناسن. با تجربه‌تر از اون هستم که ضعف‌های خودم رو به حساب کاربر بنویسم. همیشه حق با کابر بوده و هست. برای برنامه‌نویس‌هایی که کاربر رو دست‌میندازن یا نادان فرض می‌کنن از صمیم قلب متاسفم. همیشه‌ کاربرا بهتر از ما می‌دونستن. ولی دیگه کارمند نیستم و نمی تونم بی‌حوصلگی‌هام رو گردن کسی بندازم. باید مسئولیت رو قبول کنم و از این فرصت برای بهبود خدمات خودم استفاده کنم.
وقتی برای خودت کار میکنی، بهبود و ارتقای سلوشن‌ها و پروژه‌هات، بهبود و ارتقا توست. پس از جون مایه می‌ذاری. چیز از اعتبارت رو کسی نمی دزده، همه چیز مال توست. تا آخرین رمق کار میکنی.
تاریخ دفاعم تعیین شده. امیدوارم راحت بگذره. نمی‌تونم خیلی وقت بذارم برای کارهای دانشگاه. پارسال شهید بهشتی دکترا قبول شدم، ولی اساتید توی مصاحبه ردم کردن. اونا دنبال محقق می‌گشتن و من مهندس بودم! توی جلسه مصاحبه یکیشون پرسید، فرق مهندس و محقق چیه؟ گفتم اگر محققی بتونه تحقیقاتش رو پیاده‌سازی کنه، میتونه مهندس بشه، وگرنه تا ابد محقق می‌مونه. شاید خوششون نیومد از حرفهام. تند حرف زدم و پشیمون نیستم. از استادم بابت حرفهایی که زده بودم معذرت خواستم. گفتم ببخش خانوم دکتر، متواضع نبودم! گفت ولی متفاوت بودی. اون راضی بود، همین برام کافیه. اگر از اول می‌دونستم عاقبت تحصیل اینه که اینطوری قضاوت بشم، اصلاً مدرسه نمی‌رفتم. البته نه به این تندی، ولی دیگه دوست ندارم برای تحصیل در چنین فضایی انرژی بذارم.
امسال تولدم مصادف شد با اربعین. از صبح تولدم آسمون تهران مثل پایتخت‌های اروپایی بارید تا الان که شب شده. خوش گذشت. روز خوبی بود. صبح قدم می‌زدم. حوالی استادیوم، از دور صدای موسیقی شنیده میشد. حسابی بارون میومد. آب جمع شده بود توی محوطه. سعی نکردم از کنار آبگرفتگی رد بشم تا کفشهام خیس نشه. از وسط آبگرفتگی رد شدم. چلپ چلپ. کفشهام و پاچه‌های شلوارم حسابی خیس شد. همون موقع تصمیم گرفتم امشب یک پست بذارم روی این وبلاگ. این هم از پست. کفشهام هم خشک شده تا الان. گلی رو که آتوسا برام گرفت، باید دو روز یکبار آب بدم. آب دادن به گلها، تنها وظایف تقویمی من شده این روزها. نمی دونم با افزایش این گلها باید یک مدیر پروژه بگیرم یا خودم از پسشون بر میام.
۱۱ آذر ۱۳۹۴

۱۳۹۳ اسفند ۲۸, پنجشنبه

صدای زیبای مادر

کتابی رو برای یک ناشر آمریکایی مرور میکنم. باید تمرکز کنم. ولی نمی‌تونم. چون مادر توی آشپزخونه ترانه ای رو زمزمه میکنه. من در چند قدمی مادر، بساط کارم رو پهن کردم روی میز آشپزخونه. چقدر آرامش بخشه، صدای آوازش... برگی سویت ای جان، کمترزن شانه، چون در چین‌و‌شکنش دارد، دل من کاشانه...
به بچگی میبره منو این آواز.

۱۳۹۳ بهمن ۲۳, پنجشنبه

بحران میانسالی

 همینجوری این متن ساده رو شروع کردم و هیچ ربطی به شلوغی مترو و کتکت کاری و کشمکشی که در ابتدا و پایان روز کاری می بینم و هنوز بعد از چند ماه برام تازگی داره، نداره. 

به اینکه رییسم (مجید) گفت: پسر تو دیگه آخر خطی، یه فکری به حال خودت بکن، هم ربطی نداره. به اینکه همش قیمت دلار رو چک می کنم، و هربار از بالا رفتنش شوک می شم، هم ربطی نداره. 

به اینکه هوای تهران مدتهاست آلوده شده، و هر روز سردرد میگیرم و با تعجب به همکارا میگم، امروز هوا خیلی آلوده است! هم ربطی نمی تونه داشته باشه. 

اصولا اینجا جستجو به دنبال ارتباط قضایا کار خوبی نیست. 

اینکه این متن رو می نویسم فقط برای اینه که کوچه زندگی بن بستِ. ازوقتی گذر زمان و افزایش سن و سال رو درک کردم فهمیده ام که کوچه زندگی بن بستِ وهرچی پیش بری به انتهای بن بست نزدیک تر می شی. باور اینکه پا به کوچه ای بن بست گذاشتی شاید به سادگی محقق نشه. تا همین چند سال پیش فکر می کردم مرگ برای همسایه است. ولی اینطور نیست. دیر یا زود نزدیک شدن به انتهای کوچه بن بست زندگی، رو درک می کنی و می فهمی، ای دل غافل کاشکی می شد همین جا کف کوچه بشینی و مثل بچگی به تیله بازی مشغول بشی یا تیر دروازه هارو بچینی و بچگی کنی. عقل سلیم می گه از نزدیک شدن به انتهای کوچه بن بست باید پرهیز کرد، اونم کوچه ای که آخرش ملاقات با ملک الموت تضمین شده است. مرحوم پدر هم سن من بود که به انتهای کوچه رسید. 

با تمام این اوصاف نمی فهمم چرا مردم علاقه دارن خودشون رو با تن دادن به شرایط بزرگسالی و دستیابی به سطوح بالاتری از بلوغ، باقی راه رو به تاخت برن. درسته که ته کوچه حلوا خیر می کنن، ولی بخدا حلوای ماست. 

ترس از مرگ و تنها خوابیدن های آغاز دهه چهارم زندگی، و بی بهره بودن از ایمان به آخرت، و نبودن بار و کلاب و ساحل های آزاد، و انتظار برای ویزای کوفتی، و همه اینا که هر کدومش می تونه زندگی یک مرد رو مختل کنه، آزار دهنده است. اینا یک طرف و اونطرف هیچی. هر بار که به اونطرف می رسیدم، و می دیدم هیچی نیست که بتونم معادله زندگی رو تراز کنه، مستاصل می شدم.

 واقعا چیزی نیست معادل رنجی که می بریم و عمری که می سوزونیم. وقتی چیزی نیست برای اینکه اونطرف قرار بدی اصولا معادله کار نمی کنه. باید چیزی معادل این همه وجود داشته باشه. نمی تونه این همه بی نتیجه باشه. چیزی غیر از بچه و بهشت و جهنم. چیزی با ارزشی خالص تر از جنس اعداد و ارقام ریاضی. شاید شادی های بزرگ کودکی. 

این معادله که پر از خط خوردگی شده،  باید جوابی داشته باشه، درخور هزینه ای که می پردازیم. هزینه ای که هر روز شامل کاستن از خود و اطرافیان ماست. هزینه ای به اندازه خرج کردن عشق، کار و زمان. هزینه ای که باید منجر به حل مشکلی بشه. بچگی و بازی های شاد کودکانه شاید بتونه اون سوی معادله قرار بگیره. بدون تردید کفه دیگه ترازوی زندگی سزاوار نیست، با چیزی غیر از شادی های بی دریغ و عشق و تفاهم پر بشه . شادی‌های آروم و پیوسته، یا اونایی که صدای خندمون رو به آسمون می رسونه. شادی های روانی . خنده های بی دلیل و گاه و بیگاه. از همونایی که پرنده هارو از روی شاخه های درختها می پرونه یا لبخند بر لب غریبه‌ها می نشونه.

- این متن رو خیلی وقت پیش نوشتم. شاید دوسال پیش. ژانویه ۲۰۱۳ . توی مسیجهای فیسبوک، اتفاقی پیداش کردم. اسمش رو میذارم بحران میانسالی.

امروز نگاه مثبت تری دارم به زندگی. الان که اینو مینویسم حسابی دلم گرفته ولی در کل راضی‌ام. سخت کار کردن میتونه مرد رو در مسیر نگه داره.

۱۳۹۳ مرداد ۲۵, شنبه

مجازی

باور کن شاید این، صدمین جمله باشه... قبلی هارو پاک کردم. خودسانسوریه یا وسواس، نمی دونم. خودت حدس بزن چی نوشتم و پاک کردم. از عشق نوشتم. از سیاست نوشتم، از اقتصاد، از تفکیک و شکاف بین نسلها و دست آخر همه رو پاک کردم. می دونم می تونی بخونیشون. تو هم مثل من می نویسی و پاک می کنی.

 وقت نوشتن، احتیاط می کنم. چون اینا می مونه. موتورهای جستجو چیزی رو از قلم نمی ندازن. ابدیت اینجاست. توی این حروف دیجیتال. فارغ از کیفیتشون. جفنگ یا حقیقت، این پست های ساده، ابدیت ما هستن. اگر گوگل نبود، شاید ابدیت همچنان توی قصه ها و گپ های روشنفکری و فلسفی باقی می ماند. نوشتن روی اینترنت خوبه. به خودم می گم: آفرین! غیر از گرم کردن زمین از این کارا هم بلدیم.

پارسال این موقع ها فیسبوک رو بستم. تعطیلش کردم تا بره. ولی موند لامصب. فیسبوک رفته بود توی سرم. عکسها و کامنتها توی ذهنم پرسه می زدن. خاطرات، صداها، عطرها، عاشقی ها، لبهای گرم و نگاه های سرد... همه چیز. فیسبوک رو دوباره باز کردم تا از شرشون راحت شم. ولی بهش سر نمی زنم. خاطراتم هم رفتن باز توی فیسبوک. واسه اینه که اینروزا مثل یک پر توی هوای گرم تابستون سبک هستم. با یک نسیم بالا می رم و با یک نم بارون پائین.

دوست دارم ۱۰۰۰ ساله شم. دوست دارم برم توی یک توئیت و هزار با ریتوئیتم کنی. دوست دارم یک پست باشم. یک پست روی یک بلاگ آروم و ساده. پستی که خوندنش همیشه با صفاست. پستی که عوض نمی شه، ساده و خوندنیه. یک پست ساده مثل همین که خوندی. دوست دارم کامنت شم روی دیوارت. دوست دارم لایک های ابدیم رو روی گونه هات بچسبونم. دوست دارم شریکت کنم توی این شادی های گذرا. دوست دارم خودم رو مهمون یک پیک عرق کشمش کنم و بگم به سلامتی ای دنیای مجازی... تو کامنت بذاری، نوش!

۱۳۹۳ تیر ۳۱, سه‌شنبه

مشکلات حرفه ای و سادگی غیر حرفه ای

یکی از مشکلات حرفه ای ما برنامه نویسها درد شانه و گردنه. بعد از یکماه مسکن خوردن امروز رفتم دکتر. گفت هر کاری مشکلات حرفه ای خودش رو داره. اینم درد شماست. برام MRI، BMG و NCV نوشت.  گفتم دکتر جون یک BMW هم بنویس... پرسید دوست داری؟

این روزا خیلی یکنواخته ولی نه از اون یکنواخت های خسته کننده. دیروز با دوستی از تنهاییم گفتم. گفت دنیا رو می دم تا مثل تو تنها شم. دنیای عجیبیه. انگار همه دنبال فرار از وضعیتی هستن که خودشون ساختن.

عزیزی، پیراشکی دوست داشت. از بی بی یوسف آباد، پیراشکی سیب زمینی می گرفت برام. الان فهمیدم اشاره ای بود توی اون پیراشکی های خوشمزه. ولی من غرق مزه بودم. ساده بودم مثل سیب زمینی. وقتی مثل پیراشکی منو پیچید و گذاشت کنار یاد اون پیراشکی ها افتادم. همه خوشگل و مرتب. اونقدر خوشمزه و خوشگل بودن که به معنای پیراشکی فکر نمی کردم. شاید کار درستی کرد.

راستش خودم خوبم ولی کودکم درونم هنوز به وضعی بغض داره. یکی از بهترین امیرهای زندگی بودم و اینطوری شد. باید کمی بگذره تا خودم رو ببخشم واسه این همه سادگی غیر حرفه ای.

 کار ما نرم افزاری ها همیشه پر از گوشه های جدید و جذابه. به وقت تنهایی با این چیزا مشغول می شیم که بی وفایی زمونه هلاکمون نکنه.

حوصله ناراحتی و پشیمونی ندارم. از من گذشته. چشمم به فرداست. از این تنهایی خوب استفاده می کنم. درس و پروژه هام رو شاید سر و سامونی بدم. کمی برای مامان وقت می ذارم. پسر محمد و سارا به زودی می یاد. هنوز نیومده عاشقشم. دارم عمو می شم.

۱۳۹۳ تیر ۲۰, جمعه

تابستان

این روزا کارم عالی پیش می ره. روی یکی از شیرین ترین پروژه های زندگیم کار میکنم‌،  شاید بهتر باشه اسم این روزا رو بذارم روزای خوش زندگی.۲ ماه پیش از نصب لینوکس و پیکربندی های پایه تا الان که سروسامونی پیدا کرده حسابی روش وقت گذاشتم. یک خوشه بزرگ هدوپ (hadoop) برای آماده سازی، ذخیره و تحلیل داده های بی شکل و کج و کوله درست کردم. معرکه شده.

هفته پیش استادم پروپزال پروژه دانشگاه رو تائید کرد. امضایی کوچک از آدمی بزرگ. خوشحالم کرد به وضعی.
شبهام به زیبایی شبهای قلیونی نیست. ولی تجربه های جالبی بدست می یارم. از ملاقات آدمای جدید یا قدیمی تا مطالعه و یادگیری گیتار.

خوشبختانه بهار زیبای تهران رو از ابتدا دیدم. فکر میکنم بهار به خودی خود، شفابخش و مهربونه. کم کم به آفتاب تهران اضافه می شه. قدر این آفتاب رو خوب می دونم.

وقتهای آزادم رو روی یک پروژه برای کتابخونه ملی سر می کنم. قرارهای حساب نشده و بی هنگام هیجان و اضطراب خودشن رو دارن. گاهی خیلی طولانی راه می رم. فکر می کنم وسطهای ماه رمضان هستیم. روزه که نمی گیرم، از پسش بر نمی یام، ولی تغذیه ام سالم تر شده. نون و پنیر و سبزی معمولا در نوبتهای متعدد و کوتاه. با نسکافه و قهوه صفایی می کنم این روزا. دوستی با کافئین، دستاورد سفر کاناداست.

الان که این جا رسیدم یک آهنگ کلاسیک به اسم آندانته از ویوالدی پخش می شه… وقتی از روزگارت راضی باشی. قدرش رو بدونی… گنده دماغ بازی در نیاری و چشمهات رو باز کنی و ببینی. ببینی که این سیستم بزرگ با چه وقاری ادامه می ده، چه باشی چه نباشی، بود ونبودت تغییری ایجاد نمی کنه. اونوقت می فهمی که تو فقط یک مسافر کوچولو هستی روی این چرخ عظیم. فرصت کوتاهه و کسی نمی دونه توی کدوم ایستگاه پیاده میشه.  لذت بردن از زندگی، تفریحی ساده و بی بدیله. مثل گربه کنجکاو بودن، مثل گنجشگ خوشحال بودن و مثل سگ صبور بودن… اینا شاید تکنیک های ساده ای برای خوشبختی باشه.

نه اینکه مثل سالهای قبل سختی نباشه، هست ولی من کاری باهاشون ندارم. خودم رو درگیر آدمها و ماجراهای سخت نمی کنم. ساده می گذرم از کنارچیزایی که به تجربه می دونم آسایشی به همراه ندارن. مثل آب خوردن می گم خداحافظ دوست من.

تعلیق و تردید، ذات روزگار ماست. به دنبال قطعیت گشتن و پایدار کردن پدیده های ناپایدار، چیزی به جز رنج به همراه نداره. قرار و مدارهای محکم، قول های بزرگ، رویاها، همه مثل ابرهای آسمون پراکنده می شن.

آدم باهوش امروز رو جشن می گیره.

۱۳۹۳ فروردین ۲۳, شنبه

فسنجون ایرانی

اینکه اینترنت در ایران، یواشه و اصولا بگیرنگیر داره چیزی نیست که از کسی پنهان باشه. اوضاع اینترنت اونقدر نابسامانه که برای نوشتن این پست ساده باید از فیلتر رد بشم!!! ازمسئولین می خوایم رسیدگی کنن.

از اینترنت که بگذریم روز خوبی بود. اولین روز کاریم در تهران رو بر روی پروژه ای دوست داشتنی شروع کردم. از دوماه و سه هفته ای که کانادا بودم، دوماه و یک هفته برای یک شرکت کانادایی کار کردم. در حالی که فضای تیم و نوع کارتیمیشون رو خیلی دوست داشتم و از سوی دیگه مدیرعامل و پرسنل به من لطف داشتند و محبت کردند، پروژه در زمینه مورد علاقه ام نبود. چاره ای نبود به عنوان اولین کار کانادایی باید باهاش کنار میومدم.

انگار که آشپز باشی و عمری دست در پخت و پز قرمه سبزی و فسنجون داشته باشی، و بهترین مواد رو خودت هر روز از تره بار خریده باشی و حالا بعد از سالها مجبور باشی در پخت و پز خاگینه اون هم با مواد غذایی که تو در انتخابش نقشی نداشتی همکاری کنی.

علتش واضح بود و البته تا ایران بودم تصور دیگه ای داشتم. تصورم بر این بود که شرکت های کانادایی از نظر بهره گیری از فناوری های معتبر و جدید، جلو تر از شرکتهای نرم افزاری ایرانی باشن. شاید من جستجوی کافی نکردم. چیزی که اینجا می نویسم قطعا واقعیتی کلی نیست و فقط تجربه شخصیمه.

 توی ایران اصولا شرکتهای نرم افزاری نگرانی بابت حق تالیف در استفاده از فناوری های خارجی ندارن. پس می تونن بهترین فناوری های روز دنیا رو بدون نگرانی به کار بگیرن. ولی در کانادا حق امتیاز داستانی جدیه. سایه قانون مثل عقاب بالای سر شرکتهاست. توی ایران شرکتها با هزینه ای کم می تونن روی فناوری های  مدرن نرم افزاری تحقیق کنن و با خیال راحت انتخاب کنن. ولی اونجا هزینه ها خیلی خیلی زیاده. پس شرکتهای کانادایی (شاید در کشورهای دیگری هم اینطور باشه) ناچار هستن هزینه گزافی برای نیروی متخصص و حق امتیاز فناوری های نرم افزاری بپردازن. برای مثال حق امتیاز استفاده از محیطهای برنامه نویسی که در ایران شرکتها مجانی در اختیار برنامه نویسهاشون قرار می دن در کانادا سالی ۲۰۰ دلار به ازای هر برنامه نویسه. این هزینه ها سرجمعشون مبلغ چشمگیری می شه. وقتی صحبت از فناوری جدید می شه اول به هزینه های حق تالیف و نیروی کار فکر می کنن. پس شرکتهای کوچک هرچند علاقمند هم باشن، به ناچار قادر به نزدیک شدن به علم روز که معمولا گرون تموم میشه، نیستند. در استفاده از پروژه های متن باز هم دستشون باز نیست. چون نیروی متخصص گرونه و پرداخت هزینه های هنگفت به شرکتهای مشاور هم بسیار سنگینه. پس پروژه از نظر فناوری ساخت نسبت به همتای ایرانی، ابتدایی می شه و البته در همین اندازه  ابتدایی، باز هم هزینه های هنگفتی طلب می کنه.

   از طرفی مشتری هنگام سفارش دادن یا خرید یک محصول نرم افزاری، باید به نسبت هزینه های صرف شده در محصول، پرداخت کنه و فناوری بهتر، گرونتر تموم می شه. به علاوه مشتری باید بابت حق تالیف ها از سیستم عامل تا چیزهای دیگه  مبالغی پرداخت کنه. از طرفی مشتری باید متناسب با بودجه اش خرید کنه و به این ترتیب پروژه های ارزون هم می تونن فرصت عرضه پیدا کنن و شرکت هایی که پروژه های ارزان تولید می کنند هم فرصت ادامه حیات پیدا می کنند و فناوری خیلی در کسب مشتری موثر نیست. مثل ایران نیست که تمام مشتری ها با هر بودجه ای به دنبال بهترین فناوری های نرم افزاری باشن. بگذریم... روز پر هیجانی بود. هیجان از رانندگی راننده های خطی که به سبک فرمول یک لایی می کشیدن شروع شد و با کار کردن روی مباحثی که بهشون حسابی علاقه دارم ادامه پیدا کرد. در این فاصله چند تا دوست و همکار قدیمی رو هم دیدم. انشالله فردا به دانشگاه و کار و رفقا و شاید فوتبال می گذره.

برای چندمین شب در حالی صدای اذان صبح رو می شنوم که ساعتیه بیدارم. هنوز ساعتم تنظیم نشده.

۱۳۹۳ فروردین ۲۱, پنجشنبه

صبح است ساقیا

مردم دنیا با توجه به تنوع نژاد و دین و ژنتیک روی مسایل خیلی کمی با هم تفاهم دارن. خوب این طبیعیه. در واقع نمی شه براشون چیزی رو به عنوان یک تعریف جهانی ارائه کرد که همه (یا اکثریت)‌ قبول کنن. این وسط، حلیم یک استثناست. بدون شک تمام مردم فهیم دنیا می تونن با افتخار بگن که حلیم خوشمزه ترین صبحونه دنیاست.  کشف فرمول حلیم کم تر از نسبیت اینشتین نبوده و نیست.

۴ صبح پاشدم از خونه زدم بیرون به دنبال یک حلیم فروشی. هوا خارج از تصور معرکه بود. بوی بارون پیچیده بود. پیاده نیم ساعتی اطراف خونه (شهرک اکباتان) رو گشتم و حلیم فروشی پیدا نکردم. یک تاکسی گرفتم که برم سید مهتی. راننده گفت: ای بابا تا برسی اونجا آفتاب زده و حلیم رو باید توی گرگ و میش بخوری. گفتم خوب چه باید کرد؟ گفت بیا بریم سر استاد معین، خودمم دارم می رم اونجا حلیم بگیرم. جاتون خالی. بخدا حلیمی زدم که در وصف می نگنجد...


دیروز ساعت ۵ صبح رسیدم تهران و تا ۴ بعد از ظهر خوابیدم. نیت کرده بودم وقتی رسیدم ایران حداقل یک هفته اونجوری که دلم خیلی خیلی می خواد زندگی کنم. تا بیدار شدم به عنوان اولین فعالیت خیلی خیلی مفید رفتم قلیونی. جاتون خالی ... ای خدااااا چقدر دوست ات دارم.
زندگی سیب است،
زندگی قلیون است...



۱۳۹۳ فروردین ۱۹, سه‌شنبه

اینترنت وسط آسمون

همین چند هفته پیش توی راه مونترال از اینکه توی اتوبوس بین شهری اینترنت مجانی داشتم کلی از پیشرفت تکنولوژی متعجب شده بودم. البته بارها قطع شد ولی کاچی به ازهیچی. اینجا اتوبوس های بین شهری وای فای دارن. می تونی مجانی اینترنت رو بچرخی با موبایل یا نوتبوک ات.
الان که این رو می نویسم روی اقیانوس اطلس هستیم یک جایی بین اروپا و آمریکا. اینترنت پرسرعت بدون فیلترمجانی هم دارم. باورتون نمی شه چه کیفیتی داره. سرعت هواپیما بیش از هزار کیلومتر در ساعته و در ارتفاع یازده کیلومتری از زمین هستیم. یک جایی نزدیک قطب شمال... اون وسط وسطها. خداییش اینترنت ایران خیلی داغون نگه داشته شده.

۱۳۹۳ فروردین ۱۸, دوشنبه

مرام و معرفت

صبح به مانوئل، پسر جوان اریتره ای که توی کافه نزدیک خونه کار می کنه گفتم که فردا می رم ایران و نمی دونم کی برمی گردم. ولی اگر برگردم حتما به شما سری می زنم. کافه با حال وصفاییه...


 تقاطع کوئین غربی با کلیرمون. یکی از محله های "تورنتوی قدیمی" محسوب می شه. یک شعبه از استارباکس، که به هر دوخیابان مجاور پنجره هایی بزرگ داره. نیمی از مشتری ها رو تقریبا همیشه می دیدم. پاتوق اهالی محله. خیلی از پستهام رو اینجا نوشتم. خیلی خیلی مهربون هستن. کلی حوصله به خرج دادن تا اسم انواع قهوه ها و شیرینی هارو بهم یاد بدن و البته کلی هم خندیدیم. اونا به زبان من، و من به خنده اونا...


چند دقیقه پیش بدون اینکه چیزی سفارش بدم، اومدم تو و پشتی یک میز کامپیوترم رو باز کردم که از اینترنت استفاده کنم. مانوئل اومد و یک کافه موکای ونتی (سفارش همیشگیم)‌ رو بی سر و صدا گذاشت روی میزم و گفت "سفر به خیر". بخدا زندگی کردم.

ظهر توی تراموا به راننده یک بلیط قدیمی رو (چند ساعتی بود باطل شده بود) نشون دادم. گفتم که این بلیط کار می کنه؟ گفت یک کمی قدیمی شده! ولی فرض می کنم ندیدم. برو بشین!!!

باور کنید یا نه، اینجا بدون نسخه دارو نمی دن.  یک دوست ساعت ۸ صبح به وقت اینجا، از ایران زنگ زد و گفت که دارویی رو می خواد که توی تهران پیدا نکرده. به چند تا داروخانه زنگ زدم. گفتن برو با پزشک خانوده مشورت کن و نسخه بیار. بدون نسخه شرمنده ایم. زنگ زدم یک داروخانه توی محله شپرد (ایرانی زیاد داره). به فارسی گفتم ببین من مهاجر هستم فردا می رم تهران، پزشک خانواده و نسخه هم ندارم و این دارو رو می خوام. گفت الان ندارم. کمیابه ولی برات سفارش می دم ساعت ۵ بعدازظهر بیا بگیر. گفتم باید پیش پرداخت بدم؟ گفت نه لازم نیست، داروخانه دیگه ای این کارو نمی کنه، می یای پیش خودم!
فکر کنم روز جهانی معرفت باشه امروز...
و اما بزرگترین بی معرفتی ها رو از پله برقی ها دیدم. از هرطرف که بهشون نزدیک شدم برعکس مسیر من کار می کردن.

۱۳۹۳ فروردین ۱۲, سه‌شنبه

از آشپزی تا اندروید

پریروز مهکامه و علیرضا رو دیدم. رفتم خونشون عید دیدنی. چه ناهاری خوردم. دست پخت مهکامه معرکه است. ایرانی ها اینجا آشپزی رو در حد استادی می دونن. اینو بارها تجربه کردم. داییم محمود، خانومش مهناز، سارای آرش، پانته آ ،علی جنت پور،‌ فریماه و هرکه دستپختش رو خوردم، واقعا آشپزیشون معرکه بوده. با اینکه مواد غذایی اینجا طعم نمونه های مشابه در ایران رو نداره، ایرانی ها خوب غذا رو عمل می یارن. انگار یک مامان بزرگ رفته همه چیز رو صبح زود از تره بار خریده و سر فرصت غذایی پخته که یادت بمونه.

در کنار تنوع مزه هایی که با غذا های مختلف تجربه می کنی طعم غذا های ایرانی یک چیز دیگه است. بیام ایران باید کمی آشپزی یاد بگیرم. شهریار، سحر و پسر خوشتیپشون، راستین بعد از دیدن قسمت اول سریال پایتخت خداحافظی کردن و رفتن خونه خودشون. با علیرضا و مهکامه رفتیم یک پارک بزرگ که اسمش رو نمی دونم، شمال غربی تورنتو. هوا عالی بود. برف و یخ داره کم کم تموم می شه و هوا بهتر می شه...

آرزو و بردیا تا هفته دیگه تورنتو هستن. ماءالشعیر، پسته، بال و پوتینی. مهمون آرش برادر آرزو بودیم. خوش گذشت. هر چی می گذره هوا بهتر می شه و از وزن و حجم لباسهایی که باید بپوشی کم می شه و تو می تونی راحت تر بری شهر رو بگردی.


چند روزیه که اندروید می نویسم. نه فقط واسه دلم. واسه اینکه کارم گیر کرده. باید کمی بتونم برای موبایل کمی کد بنویسم. برای پروژه فوق لیسانسم باید یک اپلیکشن کوچیک بنویسم که اطلاعاتی رو آماده کنه و به سرور بفرسته...

قبلا برای اپل (آی او اس) سعی کردم. خوب بود ولی حوصله ام رو سر برد. خدا رحمت کنه استیوجابز رو. خیلی محافظه کار و انحصار طلب بود. اندروید با همه ولنگ و وازیش به هر حال متن بازه و دست و پای آدم رو نمی بنده.  یادگرفتن فناوریهای جدید بهترین قسمت زندگی کاری ما جماعت برنامه نویسه. اینجا برای یادگرفتن همه چیز مهیاست. یعنی اگر بچه های ایران به این پهنای باند بی فیلتر و آزاد دسترسی داشتن واقعا بهترین برنامه های دنیا رو می ساختن. سرعت اینترنت مجانی توی کافه ها از سریعترین اینترنت های گرون قیمت تهران، بارها بالاتره.

از همه بهتر اینه که کم کم چهره اون لوگوی فیلترینگ داره از یادم می ره. فلسفه فیلترینگ رو نفهمیدم. اگر کسی دنبال چیزی خلاف مثلا یک عکس یا فیلم غیر مجاز باشه که خیلی صبور و با حوصله بالاخره پیداش می کنه و دانلودش می کنه. اگر کسی دنبال رفتن به سایتهای خبری غیرمجاز هم باشه بالاخره با حوصله این کارو می کنه. ولی وقتی که تو داری کد می نویسی و عجله داری بدونی مشکل چیه و چطور می شه حلش کرد، و چندین صفحه رو با هم باز می کنی به امید اینکه جواب رو پیدا کنی ( گاهی تا ۵۰ صفحه) و احتمالا جواب توی یکی از اوناست و یه دفعه می بینی صفحه فیلترینگ با کمال لجبازی یک بیلاخ تقدیمت می کنه... و تو حوصله هم نداری که به در و دیوار بزنی... فحش می دی، نفرین می کنی، ... خلاصه به قول صمد، فیلترینگ خر است.

فکر می کردم بلیط برگشتم ساعت ۱۱ شبه. دیروز فهمیدم ساعت ۱۰ شبه. کلی خوشحال شدم. برای یکساعت!!!. عجله ای دارم برای برگشتن که نمی دونی.


۱۳۹۳ فروردین ۸, جمعه

دل تنگی

نه اینکه دل تنگی زمان و مکان داشته باشه. ولی وقتی اینجایی دلت به وضعی اونجاست. وقتی از ایران دور هستی همه چیز معنای دیگه ای داره.

ابی یک آهنگ داره. می گه آدما رنگ و وارنگن ولی هیشکی شکل ما نیست…

این رو تا توی ایران هستی نمی فهمی. آخه اونجا همه از خودمونن. همه از خودن . تا تنها نشی و اقلیت نشی نمی دونی چی می گه. یا سردی و غمی که توی آهنگهای شادمهر هست… شعرهاش رو هم خودش می گه معمولا.

یک نیمه تاریک داره شاید شخصیت هر یک از ما که تا وقتی آفتاب وطن بر سر ما می تابه وگرم و سرخوشیم سایه ای نمی مونه که ترسها توش جون بگیرن. ترسهایی که درنیمه تاریک ما، سالهاست با ما زندگی می کنن و جرات نفس کشیدن ندارن. چون خورشید خونه بالای سرمونه. کافیه دور شی. کافیه اختلاف ساعتت با خونه زیاد شده. اونقدر زیاد که خواب و بیدارت به هم بریزه. اونجاست که ترسها کم کم شاخ می شن.

ترس از دست دادن ها.

ترس دورموندن ها.

ترس ناشناخته هایی که با شناختنشون چیزی از حیرتمون کم نمی شه.

ترس از روبرو شدن با تعصب های تاریک.

ترس دور شدن از روشنی و گرمی خانواده.

ترس از دست دادن آفتابهای لب بوم.

ترس ندونستن واژه ها در ترکیب ساندویچهای ساده کنار خیابون.

ترس گرونی و خرابی مترو.

ترس فراموشی طعم قلیون فرحزاد.

ترس عادت کردن به همبرگرهای هورمونی به جای استیک های فری کثیف.

ترس هایی که از عادت ها فراری هستن و تا بهشون میدون بدی عادت هات رو تارومار می کنن.

دل تنگی عمقی داره که توی ایران بهش نمی رسی.

شاید جاذبه زمین همه جا یک اندازه نیست. شاید جاذبه اینجا به تن من کارساز نیست. هزار شاید دیگه هم شاید باشه این وسط.
دم اونایی که اونجا محکم ریشه دارن گرم.
دم اونایی که اینجا از نو ریشه می دن هم گرم.
امان از ریشه های الاستیک.

۱۳۹۳ فروردین ۶, چهارشنبه

راه

شاید تمام جاده های غربت، همیشه و همه جا همینطور سرد، ترسناک و بی روح بوده، برای همه مسافرهای ناآشنا، با آن نگاههای هراسناک. آن‌ها که با زن و بچه آمدند یا تنها، زبان می‌دانستند یا نمی دانستند، ترسها و ترسها و ترسها. ناشناخته‌ها و غربت. اینجا هرچه هست از جنس تو نیست و هر آنچه از جنس توست، هرگز اینجا نبوده و نیست.



ساعتیست که اتوبوس از مارکام حرکت کرده اما نمی رسیم. حواس من اشتباه می‌رود یا راننده، نمی دانم! چه پیدا کردند قبل از ما مهاجران سرزمین های سرد شمالی که هر چی می‌گردیم برای ما از آن گنجهای دوست‌داشتنی، اثری پیدا نیست!

مارکام آنسوی دنیاست. نه اینکه تورنتو اینسوی دنیا باشه. تورنتو هم آنسوی دنیاست. پایت را که از ایران می‌گذاری بیرون، همه جا، آنسوی دنیاست. دور هستن. فاصله ها دور هستن. از اینجا به آنجا رفتن سخت و نا آشناست. اصلاً مثل یک تهران-اراک، تهران-قم یا تهران-چالوس نیست. فاصله ها طولانی اند. حوصله ات سر می رود. هم صحبتی نیست. باید سر خودت را با پی دی اف ریدر گرم کنی یا با موبیالت بازی کنی. فاصله ها آنقدر دورند که دل ات برای دورترین فاصله های ایران تنگ می شود. ربطی به کیلومتر ندارد. مناظر غریب و نا آشناست.

اگه قدر ایران رو ندانسته ای و حالا اسیر غربتی، نباید خیلی خود را سرزنش کنی. این راهیست که خیلی‌ها به ناچار رفته اند و می روند. راهی که روزگار پیش پای تو بازکرده و تو نیز باید بروی. مثل آب که جاری می شه، مجبور می شی راه بیفتی. پا در راه بگذاری و سختی ها رو به خودت هموارکنی. پا توی غربت گذاشتن هرگز راحت نبوده،‌ نه برای تو نه برای هیچ خارجی دیگه. اینکه درد افغانی های توی ایران رو بدونی بیش از اینکه شرم آور باشه، پر از نوع دوستیه. اینکه قدر ایران رو بدونی بیش از اینکه پر از پشیمونی باشه، پر از خوشحالیه.

بونتی

یکی از بهترین تعطیلات زندگیم رو توی مونترال گذروندم. مونترال برای لذت بردن از زندگی بنا شده. بزرگترن مرکز تفریحی فرانسوی زبان آمریکای شمالی بوده. مردم توی مونترال خوب پول خرج می کنن و به خودشون و زندگیشون می رسن. دوستی می گفت که در فرهنگ فرانسوی مردم معتقد هستن اونقدر که خرج می کنن زندگی می کنن. یعنی اونقدر که خرج می کنی وسعت لذت تو از زندگی رو تعیین می کنه(شخصا کاملا با این نظر مخالفم). برای همین معمولا کردیت کاردهای بسیار بدهکار دارن. مثلا کسی که ده هزارتا کردیت داره ممکنه ۱۲ هزارتا بدهی داشته باشه و این رو بد نمی دونن. یا مثلا وام های سنگین می گیرن که برن دنیا رو بگردن. تورنتو اینطور نیست. مردمی که توی تورنتو زندگی می کنن عموما به دنبال اقتصاد هستن تا لذت بردن از زندگی. یک هفته ای که مونترال بودم خیلی سریع گذشت. مهمون علی بودم (کنگر و لنگر). از ساعتهای کارش زد و وقت و بی وقت به رستورانهای متنوع رفتیم. کازینونی مونترال دیدنیه. هرچند درک نکردم چرا مردم از صبح تا شب برای بازی با دستگاه های جکپات توی کازینو می شینن ولی از اینکه اینقدر راحت زندگی می کردن لذت بردم. به جز شب آخر یا مهمون داشتیم یا مهمونی بودیم. یک شب خونه آرش و سارا بودیم. قرمه سبزی بنز بود. فردا شب خونه فریماه حسابی خوش گذشت. سبزی پلو با ماهی و یک کوکو سبزی خیلی خوشمزه که فقط من مشتریش شدم. توی سرمای به وضعی زیر صفر، باربیکیو کردیم. یک زوج خیلی باحال هم مهمون فریماه بودن. کارن از علی راجع به رمز و راز دکتر شدن می پرسید و معتقد بود بدون استفاده از مکمل های انرژی زا ممکن نیست کسی پی اچ دی بگیره… یک خانم دکتر هم توی جمع بود. جمعیت تحصیلکرده مونترال توی دنیا بی نظیره. ویکی پدیای فارسی نوشته که نسبت تحصیلکرده های مونترال حتی از بوستون بیشتره. فکر می کنم بیشتر جمعیت ایرانی مونترال دانشگاهی باشن. یا درس می خونن یا پرسنل دانشگاه هستن. علی ترامیسویی که خودش درست کرده بود آورده بود. پنیر و مایه اش خیلی خاص بود و حسابی چسبید. خونه علی یکی از آخرین طبقات یک بلند مرتبه لب رودخونه است. منظره فوق العاده ای به شهر داره. شبها معمولا گیتار به دست می گیره یا پشت پیانو می شینه و با یک کلیپ کلاسیک یا پاپ همراه می شه. برای کسی که توی خونه است این صداها خیلی خوشایند و سرشار از زندگیه.



برای مهمونی علی، هر کاری کردم نذاشت در خرید شرکت کنم. خونه هم که رسیدیم گفت به چیزی دست نزن. برگشتیم خونه و رفت توی آشپزخونه مشغول درست کردن لازانیا شد. ازش پرسیدم دستشویی توالت رو با چی تمیز می کنی؟ گفت با بونتی و از کابینت زیر دستشویی یک مایع آبی رنگ بیرون آورد گذشت روی دستشویی. گفتم آینه رو با چی تمیز می کنی؟ گفت بونتی. با خودم گفتم حتما توی کانادا همه چیز رو با بونتی تمیز می کنن. بعد هم از انباری یک جعبه پر از بونتی آورد و من یکی برداشتم. بهش گفتم که من می خوام یه دوش بگیرم.



به این بهانه علی رو رد کردم رفت دنبال کارش تا حموم و دستشویی رو بشورم. از اون مایع آبی رنگ حسابی به همه جا مالیدم. از دستشویی و توالت و هر جا که فکر کردم باید تمیز بشه. کمی صبر کردم و بعد شروع به پاک کردنش کردم. ولی لامصب پاک نمی شد! یک جورایی روغنی و چرب بود. همه جا آبی شده بود و پاک هم نمی شد. بعد از مدتی علی اومد سرک کشید. دید وضعیت حسابی آبیه. کلافه شد و منو از حموم بیرون کرد. غذا رو نیمه کاره رها کرده بود و مشغول تمیز کردن حموم و دستشویی بود. شیشه پاک کن آورد و آینه رو تمیز کرد! برام عجیب بود چرا با بونتی تمیز نکرده. خودش گفته بود با بونتی تمیز می کنه! حسابی عصبانی بود. هم باید به غذا سر می زد و هم کار تمیز کردن حموم و دستشویی به کاراش اضافه شده بود. بعد از اینکه کارش تموم شد. به من گفت دست به چیزی نزن چون فقط کار اضافه درست می کنی. منم رفتم روی مبل لم دادم ایمیل چک کردم و اینترنت ... بعد از یکساعتی گفت که امیر بیا اگر می تونی این قارچ هارو بشور و بعد خورد کن. بعد هم با بونتی خشک کن بریزیم توی غذا!!! دیگه داشتم شاخ در می آوردم. حتما یک جای کار اشکال داشت. مگه با اون مایع آبی رنگ قارچ هم خشک می کردن؟؟؟! بالاخره فهمیدم منظورش از بونتی همون دستمال های لوله ای (دستمال آشپزخونه) خودمونه.

۱۳۹۳ فروردین ۱, جمعه

نوروز اینترنتی

مونترال زیباست. قرار بود برای لند کردن (اولین ورود به کانادا) ابتدا به مونترال بیام. ولی کاری که در تورنتو پیدا کردم مسیرم رو به تورنتو تغییر داد. پنجشبه گذشته آخرین روز کارم بود. دوره کوتاهی که به سه ماه نرسید. دوشنبه صبح از تورنتو با اتوبوس حرکت کردم. جاده طولانی بود. تمام مسیر پر از دریاچه ها و آبگیر های کوچک و بزرگه که البته همه یخ زده بودند. برای مدت نیم ساعت کنار دریاچه حرکت می کردیم و تا وقتی که به نقشه نگاه نکردم نمی دونستم. در نزدیکی مونترال طبیعت کمی زنده تر بود. جنگل از لب جاده شروع می شد. اینجا تمام تابلوها به زبان فرانسه است. مقایسه مونترال و تورنتو کار راحتی نیست. شاید بشه گفت مونترال کمی شبیه اصفهان باشه (نه از نظر تاریخ بلکه از نظر زیبایی) و تورنتو شبیه تهرانه. در حالی که تهران شلوغ و پر جنب و جوش به نظر می یاد، اصفهان می تونه مثال بهتری برای یک شهر باشه. مردم مونترال خوشلباس تر هستن. شهر چشم نواز و زیبا ساخته شده. از برجهای بی روح شیشه ای خیلی خبری نیست. پیاده رو ها برای قدم زدن باز و عریض هستن. همه جا مسیر ویژه دوچرخه هم پیدا می شه. شاید تحت تاثیر فرهنگ فرانسویست. کافه ها شلوغ تره. تنوع بیشتری هم داره. موسیقی ملایم (معمولا فرانسوی) همه جا شنیده می شه. توی ترونتو شتابزدگی مردمی که به سر کار می رن مشهوده. مردم اینجا خیلی خونسرد هستند. ظاهرا آدمها وقتی که به زبان فرانسه حرف می زنن آرومتر صحبت می کنن. تن صداشون پائین تره و ملایم حرف می زنن. زبان فرانسه آهنگ زیبایی داره. اگر چند تا میز دورتر دونفر انگیلیسی حرف بزنن، صدای صحبتشون بلند تر از میزهای کناری که فرانسه حرف می زنن شنیده می شه. شام را با علی به یک رستوران ایتالیایی در خیابان دلوت رفتیم. رستوران تا ساعت یک صبح شلوغ و پر رفت و آمد بود.



صبح به دانشگاه کنکوردیا رفتم و از اونجا به مک گیل سری زدم. ساختمان دانشگاه از ساختمانهای اطراف خیلی متمایز نیست. بعد یک خیابان معروف به اسم سن کاترین را پیاده گز کردم. داشتم وارد موزه هنرهای معاصر می شدم که علی زنگ زد و برای ناهار به یک رستوران لبنانی در خیابان کرسنت رفتیم. پیش غذا یک ظرف سیب زمینی (به سبک سیب زمینی های فری خیابون آپادانا) بود که روش سسی غلیظ از سیر تازه ریخته بود. خیلی خوشمزه بود. اینجا مردم بفهمی نفهمی سرخوش تر از تورنتو هستند. کوچه های باریک و پیاده روهای زیبا، کافه های کوچک و دنج و بارهای تاریک با نوشیدنی های دست ساز، زندگی در مونترال رو دلچسب و آرام کرده. مونترال بین چند رودخانه و آبراه محاصره شده. در واقع محله ها جزیره هایی هستند که توسط چند پل به یکدیگر متصل شدن. آسفالت خیابانها عموما خرابه، ولی پیاده رو ها تمیز تر از ترونتوست. صدای صحبت مردم واقعا دلنشینه. دیروز ظهر سال تحویل بود. تلفنم درست کار نمی کرد. سعی می کردم به فامیل و دوست زنگ بزنم ولی ممکن نبود. صدای منو کسی نمی شنید. اینجا یک اپراتور تلفن به اسم فایدو (Fido) هست که اصلا به کسی توصیه نمی کنم مشتریش بشه. سال تحویل رو پای اسکایپ بودیم. اولین سال تحویل اینترنتیم بود.



بعد از سال تحویل با علی به یک کافه ایرانی رفتیم. یک هفت سین کوچیک گوشه کافه چیده بودن. صاحب کافه در یک برگ برای مشتری ها توضیح داده بود که نوروز چیه. هفت سین چیه و ماجرا از چه قراره. فضای کافه صمیمی بود. ولی من تو فکر ایران بودم. یک ایرانی به انگلیسی گفت شما ظاهرا فارسی نمی دونید! گفتم چطور؟ گفت خیلی دنبال نمی کنید صبحت و گفتگو ها رو (درست می گفت)‌. گفتم فارسی می دونم ولی درست می گی اینجا نیستم. بیشتر مشتری ها ایرانی بودن و کسی به برگه ها توجه نمی کرد. جمعیت ایرانی های مونترال خیلی محدود تر از تورنتوست. تعداد خیلی زیادیشون دانشجو هستند یا کارهای دانشگاهی دارن. خیلی درگیر پول و بیزینس نیستند. برای همین به نظر می سه ایرانی های مونترال از معاشرت با هم لذت بیشتری می برن. وقت آزاد بیشتری دارن. برای پیشرفت کاری و اقتصادی هم انگیزه کمتری نسبت به ایرانی های تورنتو دارن. اینجا مردم زندگی می کنند. شب سال نو دانشگاه مک گیل یک مهمونی گرفته بود. تعداد زیادی جوونهای ایرانی جمع بودن. موزیک جالب نبود. وقتی جوون تر بودیم موسیقی بیشتر ملودی و هارمونی بود و کمتر ریتم. این روزا ریتم بر ملودی حاکم شده. ظاهرا ساختن ملودی زحمت بیشتری داره. من که بلد نیستم ولی موزیکهای جدید بیشتر ریتم شده. به غیر از یک آهنگ شادمهر بقیشون گوشهام رو حسابی خسته کرد.



دیروز صبح یک وعده غذای دست نخورده روی دستم مونده بود. گارسون بعد از سالاد یک همبرگر خیلی بزرگ برام آورد که با دیدنش سیر شدم. غذا رو گرفتم و فکر کردم کمی دیرتر می خورم. بعد فکر کردم وسایلم رو روغنی می کنه و تصمیم گرفتم به یکی از آدمایی که لیوان به دست از مردم تقاضای پول می کنن تعارف کنم و از شرش راحت شم. توی پیاده رو به یکیشون رسیدم، مردی جوان بود که تقاضای پول می کرد. بهش گفتم یک چیز خوشمزه برات دارم. و همبرگر رو از توی کیفم بیرون آوردم. تا دید تشکر کرد و گفت که خودش یک وعده غذا داره و نیازی به همبرگر نداره! یک بسته غذا (ظرف یک بار مصرف) روی زمین کنارش بود. تعجب کردم. چشم و دل سیر بود. به پیرمردی که اونطرف چهار راه نشسته بود اشاره کرد. گفت شاید اون گرسنه باشه. پیرمرد داشت بساطش رو جمع می کرد. خیلی محتاط بهش گفتم که من تازه وارد هستم و ممکنه حرفی بزنم که دلخور شه و قبلا معذرت می خوام. بعد گفتم که اگر دوست داری می تونی این همبرگر دست نخورده رو قبول کنی و اونم گفت البته که قبول می کنم.

دیشب خونه آرش و سارا مهمون بودیم. سارا قرمه سبزی به غایت خوشمزه ای درست کرده بود. امشب باز مهمون هستیم و فردا هم. شهر خیلی کوچیکه و کافه فراوون. فاصله ها کوتاه و همیشه یک یا چند کافه و بار خیلی خوب همون حوالی پیدا می شه. برای همین مردم در فواصل کارهاشون توی کافه ها می شینن و گپی می زنن. مدل زندگیشون رو دوست دارم. خونه علی در یک بلند مرتبه لب رودخونه است. دوروزه که یخ رودخونه کم کم ذوب می شه و آب جریان پیدا کرده. منظره شهر از این بالا واقع زیباست. داون تاون تورنتو دودکشهای بلندی داره که چهره ای صنعتی به شهر داده. ولی مونترال از این خبرا نیست.

۱۳۹۲ اسفند ۲۵, یکشنبه

نوروز

یه جایی کمی دور از تورنتو یک فروشگاه بزرگ هست به اسم دیکستی. قیمتهاش خیلی خوبه. ولی راهش حسابی دوره و برای من که ماشین ندارم رفتن به اونجا تقریبا ممکن نیست. مهکامه و علیرضا تماس گرفتن و گفتن دارن اون طرف می رن و من می تونم باهاشون برم. با ۴۰ دقیقه تاخیر بهشون رسیدم. داشتن دوستهای با معرفت و قابل اتکا نعمت بزرگیه. طبق معمول روزهای تعطیل مترو خرابی داشت. برای اون قسمت از مسیر که مترو خراب بود اتوبوسهایی مردم را تا ایستگاهی که مترو کار می کرد جابجا می کردند. این نقل و انتقال پیشبینی نشده، مسافرهارو دلخور کرده بود. دیدم خانمی موقع پیاده شدن به راننده غر می زد که چرا از مسیر همیشگی دور شده. هوا عالی بود. موقعی که رسیدم نیم ساعتی بود بچه ها توی ایستگاه منتظر بودن. فروشگاه بزرگی بود. قیمتها بسیار ارزونتر از فروشگاه های دیگه بود. چیزی مثل قیمتهای دبی. کمی خرید کردیم. زیاد پلو دوست ندارم ولی عدس پلویی که مهکامه پخنه بود معرکه بود. بعد از خرید به منزل مهکامه و علیرضا رفتیم. ناهار عالی بود. از اون عدس پلوهای خوشمزه … خیلی چسبید. بعد به پیشنهاد مهکامه به چند تا بازار نوروزی رفتیم. ایرانی ها جمع بودن.
وارد فضای بازار که می شدی دقیقا با اولین قدم می فهمیدی که بین هموطن ها هستی. نه فقط از نگاهشون و زبانشون بلکه توی مسیر تنه می زدی و تنه می زدن. مثل بازار قائم تجریش. مسیرهای داخل فروشگاه مملو از مراجعین بود. بعضی ها لباسهای محلی شمالی یا بختیاری پوشیده بودن. بوی غذای ایرانی پیچیده بود. صدای موسیقی شش و هشت و فروشنده هایی که با موسیقی همراه بودن و نم نمک قری هم می دادن. سبزه، سمنو و تخم مرغ رنگی، ماهی قرمز و اسباب هفتسین و صنایع دستی از فرش و گلیم تا زیورآلات همه چیز بود. سالن غرفه غرفه بود. شبیه جمعه بازار پارکینگ پروانه توی خیابون جمهوری. شلوغ بود. باورم نمی شد اینهمه ایرانی توی تورنتو باشه. خیریه بهنام، یک شعبه داشت. علیرضا معتقد بود این فضا حال و هوای عید ایران رو نداره. فضا محدود بود و بازار زود به انتها می رسید.
توی راه برگشت صاحب خونه ام تماس گرفت. باید خونه رو تحویل بدم و بیام ایران. رفتیم یک کافه نشستیم. قرار و مدار تحویل خونه رو با هم بستیم. ساعت ۱۱ شب رفتم یک رستوران نزدیک خونه. طبق معمول شلوغ بود. یک غذای سبک با ماالشعیر زدم و اومدم خونه و خوابیدم.
صبح رفتم کافه، هوا خیلی سرد شده بود. باد می اومد به وضعی. صبحونه خوردم و تا ظهر کتاب خوندم. باورکنید کیفیت کافه های اینجا در پیشرفت علمیشون تاثیر داره. صدای موزیک خیلی ملایمه. کسی با کسی کاری نداره. آرامشی برقراره که توی ایران توی کتابخونه ها فقط می شه پیدا کرد. اگر چیزی سفارش ندی بازهم میتونی ساعتهای طولانی بشینی. بیرون کافه کسی بوق نمی زنه. از صدای موتورسیکلت خبری نیست. تمرکزت به هم نمی خوره. گاهی متوجه می شی که موزیک خیلی خوبه و ممکنه چند لحظه بهش گوش بدی و دوباره روی مطلبی که می خونی تمرکز کنی. رفت و آمد آدمها در جریانه ولی سرو صدایی ندارن. کلا سرو صدای اضافه نیست. اینترنت رایگان و پرسرعت، همه چیز برای اینکه خوب مطالعه کنی مهیاست. اگر برنامه نویس هستی و کدی می نویسی ممکنه یکی از بهترین کدهای زندگیت رو بنویسی.

۱۳۹۲ اسفند ۲۱, چهارشنبه

بعد از کار

وقتی کارم تموم می شه نمی دونم کجا برم، چه کار کنم. یک جور بی وزنی و آزادی رو تجربه می کنم. نه قراری، نه مداری، از هفت دنیا آزاد، از شرکت بیرون می زنم و واسه خودم سرک می کشم. هم نمی دونم کجا برم، هم هرجا برم جدید و تازه است. دیروز هوا عالی بود. سه درجه بالای صفر بود. شب حدود ساعت ۱۰ داییم زنگ زد و گفت فردا ۳۰ سانت برف می یاد، لباس گرم بپوش. همینطور که حرف می زدیم از پنجره بیرون رو نگاه کردم. آسمون برفی نبود. صبح که بیدار شدم برف نشسته بود روی زمین. کولاک بود. الان ساعت ۷ بعد از ظهره. برف بی امون تا یک ساعت پیش بارید. نمی دونم سی سانتیمتر شده یا نه. ولی حسابی بارید. الان هوا ۱۸ درجه زیر صفره. یعنی از دیشب این موقع بیست درجه کاهش پیدا کرده. راستش کم کم از این هوا داره خوشم می یاد. داشتم می گفتم. کارم که تموم می شه تازه اول حیرونیه.



امروز رفتم یک سر یک نمایندگی اپل (برای چندمین بار) و مکبوک های جدید رو دیدی زدم و اومدم بیرون. بعد رفتم اینیدگو (کتابفروشی). چند تا کتاب رو مرور کردم. خوشم نیومد. هوا هنوز روشن بود. به سمت خونه سوار تراموا شدم. رفتم اون ته پیش چند تا کانادایی که راجع به صندلی های تراموا حرف می زدن نشستم. فکر می کنم یکیشون می گفت که جنس مخمل پارچه های این صندلی ها پرز و گرد و غبار رو به خودش میگیره. هر بار که به من نگاه می کردن سرم رو به علامت تایید تکون می دادم و می گفتم Exactly ... گاهی هم می گفتم Absolutely ... تا آخر موضوع صحبت رو درست متوجه نشدم. ولی خوب این چیزی از لذت گفتگومون کم نمی کنه. دورهم بودیم، خوش گذشت. رسیدم نزدیک خونه. به خودم گفتم آخه لامصب خیلی زوده واسه خونه رفتن. اینه که اومدم استارباکس کتاب بخونم. کتابم هم نمی یاد. پس یک پست روی بلاگ می ذارم.



فضای کافه های اینجا بینظیره. آرامش نابی داره. شاید برای اینه که کسی تو نخ ات نیست. راستش رو بگم تازه چند روزه که قهوه سفارش می دم. اوایل فکر می کردم یک ایرانی اصیل فقط باید چایی بخوره. کم کم ارزشهام دگرگون شدن و یک هفته ای هست که قهوه هم می خورم. توی ایران چایی رو با موز می خوردم. اینجا هم خیلی از مردم به جای شیرینی با قهوه یا چاییشون موز می خوردن. برای اینکه بری توی یک شعبه استارباکس بشینی لازم نیست چیزی سفارش بدی. همون اندازه که توی تهران بانک سر چهارراه ها هست، اینجا کافه های استار باکس هست. برندهای دیگه هم هست، ولی این باحال تره. با پرسنل این شعبه آشنا کمی شدم. یک پسر اریتره ای و یک دختر هندی. بهشون پیشنهاد دادم که قلیون هم بیارن. اینجا یک قانون هست که به سیگاری ها و قلیونی ها اجازه نمی ده توی فضای بسته دود کنن. قلیونی هاشون هم یا باید توی فضای آزاد سی درجه زیر صفر از مشتری پذیرایی کنن یا اینکه قلیون رو با توتون بدون نیکوتین سرو کنن. چیزی مثل پهن با طعم لیموست. یکبار امتحان کردم.



چیزی نمونده بیام ایران. خیلی دلتنگم. بارش برف قطع شده و برادرهای شهرداری با بولدوزر توی خیابون هستن. اینکه کانادایی ها برف و یخ رو به عنوان بخشی از زندگیشون قبول کردن و تکلیفشون باهاش روشنه، دوست داشتنیه. برای یک خانم ۸۰ ساله که داشت با عصا وارد می شد در رو باز کردم. خندید. گفتم "زمستون طولانی" در جوابم گفت "و دوست داشتنی". راستش هوای سرد رو دوست دارن. چون کلی تفریح زمستونی دارن و باهاش عشق می کنن. هاکی، اسکی، پاتیناژ حتی توی این برف و یخ از دوچرخه سواریشون نمی گذرن. یادم می یاد سالهای طولانی ساعت دستم نمی بستم. لازم نبود. زمان خیلی ماجرای جدی و مهمی نبود. اینجا انگاری عقربه ساعتها از طلاست. وقت براشون خیلی خیلی مهمه. نه فقط برای کار کردن. حتی برای استراحت کردن و تفریح کردن. کمتر از ما بلاتکلیف می شن. از زمان استفاده می کنن. شاید مهمترین تفاوتشون با ما همین باشه.

بیام ایران حتما می رم کلاس زبان. رفتم قهوه سفارش بدم. به خانومه گفتم‌، لطفا یک کافه موکا بدون کِرِم.

پرسید: چی؟؟؟ منظورت بدون کریم؟

گفتم آره، همون.

کریم (Cream) با ابتدای ساکن.

معاشرت ابتدا به ساکن

یک عادت خیلی خیلی خوب که اینجا در محیط های کاری وجود داره، بیرون رفتن های همکارا با همدیگه است. توی دوماهی که اینجا بودم حداقل ۵ بار با تمام بچه های شرکت، به بار یا رستوران رفتیم. توی این دورهمی ها یکی از مهمترین ضعفهای ما ایرانی ها خودش رو نشون می ده. بدون شک، بزرگترین چالش ما ایرانی اینجا عدم تسلط به زبان انگلیسیست.



شروع با ساکن رو بلد نیستیم. دیروز متیو (یک همکار کانادایی) از سفری که به آفریقا کرده می گفت. گفت همه چیز عالی بود، ولی زباله همه جا ریخته بود. کیسه های آشغال کنار جاده ها رها شده بود. گفتم من دوستی دارم در ایران که برای این مسئله چاره ای اندیشیده. از عمو کاظم نجاریون گفتم و اینکه برنامه هایی جدی برای جمع آوری زباله اجرا کردند و می کنند. بعد گفتم می تونی توی گوگل پیداشون کنی. اسم گروهشون هست: نیچر کیلینر. و منظورم این بود: Nature Cleaner.

خیلی تعجب کرد. گفت چی؟!! دوباره تکرار کردم نیچر کیلینر… و نمی فهمید. براش نوشتم. فهمید. و گفت چرا اینطوری تلفظ کردی؟! فکر کردم می گی: Nature Kill Inners.

یا واژه هایی که با S شروع می شن ، عموما باید ساکن باشن. مثلا Story رو ما ایرانی ها می گیم استوری ولی اینا می گن ستوری… خلاصه ابتدا به ساکن نمی دونیم.

خیلی از واژه هایی هم که توی ایران توی کلاسهای درس یاد گرفتیم خیلی کاربرد نداره اینجا. گاهی هم اشتباهه. مثلا به دستشویی نمی گن WC می گن، Wash Room . خلاصه واژه ها رو هم درست نمی دونیم. حروف اختصاری در ضمینه(context) های گوناگون معانی متفاوتی دارن.



۱۳۹۲ اسفند ۱۸, یکشنبه

برانی

یک بسته برانی خریده بودم از فروشگاه فله ای (بالک). چایی گذاشتم. رفتم سراغش. عکس روی جعبه معرکه بود. بازش کردم. دیدم آردشکلاتی برای درست کردن برانیه... از کیک خبری نبود.