۱۳۹۳ اسفند ۲۸, پنجشنبه

صدای زیبای مادر

کتابی رو برای یک ناشر آمریکایی مرور میکنم. باید تمرکز کنم. ولی نمی‌تونم. چون مادر توی آشپزخونه ترانه ای رو زمزمه میکنه. من در چند قدمی مادر، بساط کارم رو پهن کردم روی میز آشپزخونه. چقدر آرامش بخشه، صدای آوازش... برگی سویت ای جان، کمترزن شانه، چون در چین‌و‌شکنش دارد، دل من کاشانه...
به بچگی میبره منو این آواز.

۱۳۹۳ بهمن ۲۳, پنجشنبه

بحران میانسالی

 همینجوری این متن ساده رو شروع کردم و هیچ ربطی به شلوغی مترو و کتکت کاری و کشمکشی که در ابتدا و پایان روز کاری می بینم و هنوز بعد از چند ماه برام تازگی داره، نداره. 

به اینکه رییسم (مجید) گفت: پسر تو دیگه آخر خطی، یه فکری به حال خودت بکن، هم ربطی نداره. به اینکه همش قیمت دلار رو چک می کنم، و هربار از بالا رفتنش شوک می شم، هم ربطی نداره. 

به اینکه هوای تهران مدتهاست آلوده شده، و هر روز سردرد میگیرم و با تعجب به همکارا میگم، امروز هوا خیلی آلوده است! هم ربطی نمی تونه داشته باشه. 

اصولا اینجا جستجو به دنبال ارتباط قضایا کار خوبی نیست. 

اینکه این متن رو می نویسم فقط برای اینه که کوچه زندگی بن بستِ. ازوقتی گذر زمان و افزایش سن و سال رو درک کردم فهمیده ام که کوچه زندگی بن بستِ وهرچی پیش بری به انتهای بن بست نزدیک تر می شی. باور اینکه پا به کوچه ای بن بست گذاشتی شاید به سادگی محقق نشه. تا همین چند سال پیش فکر می کردم مرگ برای همسایه است. ولی اینطور نیست. دیر یا زود نزدیک شدن به انتهای کوچه بن بست زندگی، رو درک می کنی و می فهمی، ای دل غافل کاشکی می شد همین جا کف کوچه بشینی و مثل بچگی به تیله بازی مشغول بشی یا تیر دروازه هارو بچینی و بچگی کنی. عقل سلیم می گه از نزدیک شدن به انتهای کوچه بن بست باید پرهیز کرد، اونم کوچه ای که آخرش ملاقات با ملک الموت تضمین شده است. مرحوم پدر هم سن من بود که به انتهای کوچه رسید. 

با تمام این اوصاف نمی فهمم چرا مردم علاقه دارن خودشون رو با تن دادن به شرایط بزرگسالی و دستیابی به سطوح بالاتری از بلوغ، باقی راه رو به تاخت برن. درسته که ته کوچه حلوا خیر می کنن، ولی بخدا حلوای ماست. 

ترس از مرگ و تنها خوابیدن های آغاز دهه چهارم زندگی، و بی بهره بودن از ایمان به آخرت، و نبودن بار و کلاب و ساحل های آزاد، و انتظار برای ویزای کوفتی، و همه اینا که هر کدومش می تونه زندگی یک مرد رو مختل کنه، آزار دهنده است. اینا یک طرف و اونطرف هیچی. هر بار که به اونطرف می رسیدم، و می دیدم هیچی نیست که بتونم معادله زندگی رو تراز کنه، مستاصل می شدم.

 واقعا چیزی نیست معادل رنجی که می بریم و عمری که می سوزونیم. وقتی چیزی نیست برای اینکه اونطرف قرار بدی اصولا معادله کار نمی کنه. باید چیزی معادل این همه وجود داشته باشه. نمی تونه این همه بی نتیجه باشه. چیزی غیر از بچه و بهشت و جهنم. چیزی با ارزشی خالص تر از جنس اعداد و ارقام ریاضی. شاید شادی های بزرگ کودکی. 

این معادله که پر از خط خوردگی شده،  باید جوابی داشته باشه، درخور هزینه ای که می پردازیم. هزینه ای که هر روز شامل کاستن از خود و اطرافیان ماست. هزینه ای به اندازه خرج کردن عشق، کار و زمان. هزینه ای که باید منجر به حل مشکلی بشه. بچگی و بازی های شاد کودکانه شاید بتونه اون سوی معادله قرار بگیره. بدون تردید کفه دیگه ترازوی زندگی سزاوار نیست، با چیزی غیر از شادی های بی دریغ و عشق و تفاهم پر بشه . شادی‌های آروم و پیوسته، یا اونایی که صدای خندمون رو به آسمون می رسونه. شادی های روانی . خنده های بی دلیل و گاه و بیگاه. از همونایی که پرنده هارو از روی شاخه های درختها می پرونه یا لبخند بر لب غریبه‌ها می نشونه.

- این متن رو خیلی وقت پیش نوشتم. شاید دوسال پیش. ژانویه ۲۰۱۳ . توی مسیجهای فیسبوک، اتفاقی پیداش کردم. اسمش رو میذارم بحران میانسالی.

امروز نگاه مثبت تری دارم به زندگی. الان که اینو مینویسم حسابی دلم گرفته ولی در کل راضی‌ام. سخت کار کردن میتونه مرد رو در مسیر نگه داره.

۱۳۹۳ مرداد ۲۵, شنبه

مجازی

باور کن شاید این، صدمین جمله باشه... قبلی هارو پاک کردم. خودسانسوریه یا وسواس، نمی دونم. خودت حدس بزن چی نوشتم و پاک کردم. از عشق نوشتم. از سیاست نوشتم، از اقتصاد، از تفکیک و شکاف بین نسلها و دست آخر همه رو پاک کردم. می دونم می تونی بخونیشون. تو هم مثل من می نویسی و پاک می کنی.

 وقت نوشتن، احتیاط می کنم. چون اینا می مونه. موتورهای جستجو چیزی رو از قلم نمی ندازن. ابدیت اینجاست. توی این حروف دیجیتال. فارغ از کیفیتشون. جفنگ یا حقیقت، این پست های ساده، ابدیت ما هستن. اگر گوگل نبود، شاید ابدیت همچنان توی قصه ها و گپ های روشنفکری و فلسفی باقی می ماند. نوشتن روی اینترنت خوبه. به خودم می گم: آفرین! غیر از گرم کردن زمین از این کارا هم بلدیم.

پارسال این موقع ها فیسبوک رو بستم. تعطیلش کردم تا بره. ولی موند لامصب. فیسبوک رفته بود توی سرم. عکسها و کامنتها توی ذهنم پرسه می زدن. خاطرات، صداها، عطرها، عاشقی ها، لبهای گرم و نگاه های سرد... همه چیز. فیسبوک رو دوباره باز کردم تا از شرشون راحت شم. ولی بهش سر نمی زنم. خاطراتم هم رفتن باز توی فیسبوک. واسه اینه که اینروزا مثل یک پر توی هوای گرم تابستون سبک هستم. با یک نسیم بالا می رم و با یک نم بارون پائین.

دوست دارم ۱۰۰۰ ساله شم. دوست دارم برم توی یک توئیت و هزار با ریتوئیتم کنی. دوست دارم یک پست باشم. یک پست روی یک بلاگ آروم و ساده. پستی که خوندنش همیشه با صفاست. پستی که عوض نمی شه، ساده و خوندنیه. یک پست ساده مثل همین که خوندی. دوست دارم کامنت شم روی دیوارت. دوست دارم لایک های ابدیم رو روی گونه هات بچسبونم. دوست دارم شریکت کنم توی این شادی های گذرا. دوست دارم خودم رو مهمون یک پیک عرق کشمش کنم و بگم به سلامتی ای دنیای مجازی... تو کامنت بذاری، نوش!

۱۳۹۳ تیر ۳۱, سه‌شنبه

مشکلات حرفه ای و سادگی غیر حرفه ای

یکی از مشکلات حرفه ای ما برنامه نویسها درد شانه و گردنه. بعد از یکماه مسکن خوردن امروز رفتم دکتر. گفت هر کاری مشکلات حرفه ای خودش رو داره. اینم درد شماست. برام MRI، BMG و NCV نوشت.  گفتم دکتر جون یک BMW هم بنویس... پرسید دوست داری؟

این روزا خیلی یکنواخته ولی نه از اون یکنواخت های خسته کننده. دیروز با دوستی از تنهاییم گفتم. گفت دنیا رو می دم تا مثل تو تنها شم. دنیای عجیبیه. انگار همه دنبال فرار از وضعیتی هستن که خودشون ساختن.

عزیزی، پیراشکی دوست داشت. از بی بی یوسف آباد، پیراشکی سیب زمینی می گرفت برام. الان فهمیدم اشاره ای بود توی اون پیراشکی های خوشمزه. ولی من غرق مزه بودم. ساده بودم مثل سیب زمینی. وقتی مثل پیراشکی منو پیچید و گذاشت کنار یاد اون پیراشکی ها افتادم. همه خوشگل و مرتب. اونقدر خوشمزه و خوشگل بودن که به معنای پیراشکی فکر نمی کردم. شاید کار درستی کرد.

راستش خودم خوبم ولی کودکم درونم هنوز به وضعی بغض داره. یکی از بهترین امیرهای زندگی بودم و اینطوری شد. باید کمی بگذره تا خودم رو ببخشم واسه این همه سادگی غیر حرفه ای.

 کار ما نرم افزاری ها همیشه پر از گوشه های جدید و جذابه. به وقت تنهایی با این چیزا مشغول می شیم که بی وفایی زمونه هلاکمون نکنه.

حوصله ناراحتی و پشیمونی ندارم. از من گذشته. چشمم به فرداست. از این تنهایی خوب استفاده می کنم. درس و پروژه هام رو شاید سر و سامونی بدم. کمی برای مامان وقت می ذارم. پسر محمد و سارا به زودی می یاد. هنوز نیومده عاشقشم. دارم عمو می شم.

۱۳۹۳ تیر ۲۰, جمعه

تابستان

این روزا کارم عالی پیش می ره. روی یکی از شیرین ترین پروژه های زندگیم کار میکنم‌،  شاید بهتر باشه اسم این روزا رو بذارم روزای خوش زندگی.۲ ماه پیش از نصب لینوکس و پیکربندی های پایه تا الان که سروسامونی پیدا کرده حسابی روش وقت گذاشتم. یک خوشه بزرگ هدوپ (hadoop) برای آماده سازی، ذخیره و تحلیل داده های بی شکل و کج و کوله درست کردم. معرکه شده.

هفته پیش استادم پروپزال پروژه دانشگاه رو تائید کرد. امضایی کوچک از آدمی بزرگ. خوشحالم کرد به وضعی.
شبهام به زیبایی شبهای قلیونی نیست. ولی تجربه های جالبی بدست می یارم. از ملاقات آدمای جدید یا قدیمی تا مطالعه و یادگیری گیتار.

خوشبختانه بهار زیبای تهران رو از ابتدا دیدم. فکر میکنم بهار به خودی خود، شفابخش و مهربونه. کم کم به آفتاب تهران اضافه می شه. قدر این آفتاب رو خوب می دونم.

وقتهای آزادم رو روی یک پروژه برای کتابخونه ملی سر می کنم. قرارهای حساب نشده و بی هنگام هیجان و اضطراب خودشن رو دارن. گاهی خیلی طولانی راه می رم. فکر می کنم وسطهای ماه رمضان هستیم. روزه که نمی گیرم، از پسش بر نمی یام، ولی تغذیه ام سالم تر شده. نون و پنیر و سبزی معمولا در نوبتهای متعدد و کوتاه. با نسکافه و قهوه صفایی می کنم این روزا. دوستی با کافئین، دستاورد سفر کاناداست.

الان که این جا رسیدم یک آهنگ کلاسیک به اسم آندانته از ویوالدی پخش می شه… وقتی از روزگارت راضی باشی. قدرش رو بدونی… گنده دماغ بازی در نیاری و چشمهات رو باز کنی و ببینی. ببینی که این سیستم بزرگ با چه وقاری ادامه می ده، چه باشی چه نباشی، بود ونبودت تغییری ایجاد نمی کنه. اونوقت می فهمی که تو فقط یک مسافر کوچولو هستی روی این چرخ عظیم. فرصت کوتاهه و کسی نمی دونه توی کدوم ایستگاه پیاده میشه.  لذت بردن از زندگی، تفریحی ساده و بی بدیله. مثل گربه کنجکاو بودن، مثل گنجشگ خوشحال بودن و مثل سگ صبور بودن… اینا شاید تکنیک های ساده ای برای خوشبختی باشه.

نه اینکه مثل سالهای قبل سختی نباشه، هست ولی من کاری باهاشون ندارم. خودم رو درگیر آدمها و ماجراهای سخت نمی کنم. ساده می گذرم از کنارچیزایی که به تجربه می دونم آسایشی به همراه ندارن. مثل آب خوردن می گم خداحافظ دوست من.

تعلیق و تردید، ذات روزگار ماست. به دنبال قطعیت گشتن و پایدار کردن پدیده های ناپایدار، چیزی به جز رنج به همراه نداره. قرار و مدارهای محکم، قول های بزرگ، رویاها، همه مثل ابرهای آسمون پراکنده می شن.

آدم باهوش امروز رو جشن می گیره.

۱۳۹۳ فروردین ۲۳, شنبه

فسنجون ایرانی

اینکه اینترنت در ایران، یواشه و اصولا بگیرنگیر داره چیزی نیست که از کسی پنهان باشه. اوضاع اینترنت اونقدر نابسامانه که برای نوشتن این پست ساده باید از فیلتر رد بشم!!! ازمسئولین می خوایم رسیدگی کنن.

از اینترنت که بگذریم روز خوبی بود. اولین روز کاریم در تهران رو بر روی پروژه ای دوست داشتنی شروع کردم. از دوماه و سه هفته ای که کانادا بودم، دوماه و یک هفته برای یک شرکت کانادایی کار کردم. در حالی که فضای تیم و نوع کارتیمیشون رو خیلی دوست داشتم و از سوی دیگه مدیرعامل و پرسنل به من لطف داشتند و محبت کردند، پروژه در زمینه مورد علاقه ام نبود. چاره ای نبود به عنوان اولین کار کانادایی باید باهاش کنار میومدم.

انگار که آشپز باشی و عمری دست در پخت و پز قرمه سبزی و فسنجون داشته باشی، و بهترین مواد رو خودت هر روز از تره بار خریده باشی و حالا بعد از سالها مجبور باشی در پخت و پز خاگینه اون هم با مواد غذایی که تو در انتخابش نقشی نداشتی همکاری کنی.

علتش واضح بود و البته تا ایران بودم تصور دیگه ای داشتم. تصورم بر این بود که شرکت های کانادایی از نظر بهره گیری از فناوری های معتبر و جدید، جلو تر از شرکتهای نرم افزاری ایرانی باشن. شاید من جستجوی کافی نکردم. چیزی که اینجا می نویسم قطعا واقعیتی کلی نیست و فقط تجربه شخصیمه.

 توی ایران اصولا شرکتهای نرم افزاری نگرانی بابت حق تالیف در استفاده از فناوری های خارجی ندارن. پس می تونن بهترین فناوری های روز دنیا رو بدون نگرانی به کار بگیرن. ولی در کانادا حق امتیاز داستانی جدیه. سایه قانون مثل عقاب بالای سر شرکتهاست. توی ایران شرکتها با هزینه ای کم می تونن روی فناوری های  مدرن نرم افزاری تحقیق کنن و با خیال راحت انتخاب کنن. ولی اونجا هزینه ها خیلی خیلی زیاده. پس شرکتهای کانادایی (شاید در کشورهای دیگری هم اینطور باشه) ناچار هستن هزینه گزافی برای نیروی متخصص و حق امتیاز فناوری های نرم افزاری بپردازن. برای مثال حق امتیاز استفاده از محیطهای برنامه نویسی که در ایران شرکتها مجانی در اختیار برنامه نویسهاشون قرار می دن در کانادا سالی ۲۰۰ دلار به ازای هر برنامه نویسه. این هزینه ها سرجمعشون مبلغ چشمگیری می شه. وقتی صحبت از فناوری جدید می شه اول به هزینه های حق تالیف و نیروی کار فکر می کنن. پس شرکتهای کوچک هرچند علاقمند هم باشن، به ناچار قادر به نزدیک شدن به علم روز که معمولا گرون تموم میشه، نیستند. در استفاده از پروژه های متن باز هم دستشون باز نیست. چون نیروی متخصص گرونه و پرداخت هزینه های هنگفت به شرکتهای مشاور هم بسیار سنگینه. پس پروژه از نظر فناوری ساخت نسبت به همتای ایرانی، ابتدایی می شه و البته در همین اندازه  ابتدایی، باز هم هزینه های هنگفتی طلب می کنه.

   از طرفی مشتری هنگام سفارش دادن یا خرید یک محصول نرم افزاری، باید به نسبت هزینه های صرف شده در محصول، پرداخت کنه و فناوری بهتر، گرونتر تموم می شه. به علاوه مشتری باید بابت حق تالیف ها از سیستم عامل تا چیزهای دیگه  مبالغی پرداخت کنه. از طرفی مشتری باید متناسب با بودجه اش خرید کنه و به این ترتیب پروژه های ارزون هم می تونن فرصت عرضه پیدا کنن و شرکت هایی که پروژه های ارزان تولید می کنند هم فرصت ادامه حیات پیدا می کنند و فناوری خیلی در کسب مشتری موثر نیست. مثل ایران نیست که تمام مشتری ها با هر بودجه ای به دنبال بهترین فناوری های نرم افزاری باشن. بگذریم... روز پر هیجانی بود. هیجان از رانندگی راننده های خطی که به سبک فرمول یک لایی می کشیدن شروع شد و با کار کردن روی مباحثی که بهشون حسابی علاقه دارم ادامه پیدا کرد. در این فاصله چند تا دوست و همکار قدیمی رو هم دیدم. انشالله فردا به دانشگاه و کار و رفقا و شاید فوتبال می گذره.

برای چندمین شب در حالی صدای اذان صبح رو می شنوم که ساعتیه بیدارم. هنوز ساعتم تنظیم نشده.

۱۳۹۳ فروردین ۲۱, پنجشنبه

صبح است ساقیا

مردم دنیا با توجه به تنوع نژاد و دین و ژنتیک روی مسایل خیلی کمی با هم تفاهم دارن. خوب این طبیعیه. در واقع نمی شه براشون چیزی رو به عنوان یک تعریف جهانی ارائه کرد که همه (یا اکثریت)‌ قبول کنن. این وسط، حلیم یک استثناست. بدون شک تمام مردم فهیم دنیا می تونن با افتخار بگن که حلیم خوشمزه ترین صبحونه دنیاست.  کشف فرمول حلیم کم تر از نسبیت اینشتین نبوده و نیست.

۴ صبح پاشدم از خونه زدم بیرون به دنبال یک حلیم فروشی. هوا خارج از تصور معرکه بود. بوی بارون پیچیده بود. پیاده نیم ساعتی اطراف خونه (شهرک اکباتان) رو گشتم و حلیم فروشی پیدا نکردم. یک تاکسی گرفتم که برم سید مهتی. راننده گفت: ای بابا تا برسی اونجا آفتاب زده و حلیم رو باید توی گرگ و میش بخوری. گفتم خوب چه باید کرد؟ گفت بیا بریم سر استاد معین، خودمم دارم می رم اونجا حلیم بگیرم. جاتون خالی. بخدا حلیمی زدم که در وصف می نگنجد...


دیروز ساعت ۵ صبح رسیدم تهران و تا ۴ بعد از ظهر خوابیدم. نیت کرده بودم وقتی رسیدم ایران حداقل یک هفته اونجوری که دلم خیلی خیلی می خواد زندگی کنم. تا بیدار شدم به عنوان اولین فعالیت خیلی خیلی مفید رفتم قلیونی. جاتون خالی ... ای خدااااا چقدر دوست ات دارم.
زندگی سیب است،
زندگی قلیون است...